من گرمی گرمابه دلم می‌خواهد

دلدار چو رودابه دلم می‌خواهد

من تشنه‌‌ی گفتن حقیقت هستم

یک بطری نوشابه دلم می‌خواهد


ما گرمی گرمابه چرا کم داریم

یک مرد چو رودابه چرا کم داریم

لبخند نزن سؤال من امنیتی است

ما بطری نوشابه چرا کم داریم


لکنت که نه تازه خوش بیان هم هستم

هرچند چنینم آنچنان هم هستم

فرق من و موسای نبی در این است

من نوکر فرعون زمان هم هستم


من بی پدرم چون که پدر را کشتم

با مرگ مولفم اثر را کشتم

فرق من و عیسای نبی در این است

با بوی دهانم دو نفر را کشتم


مبعوث شدم حرف حسابم مانده

یک چله نشستم انتخابم مانده

فرق من و حضرت محمد این است

در پشت ممیزی کتابم مانده


با سر به سوال های دینی خوردم

از ته به جواب استالینی خوردم

فرق من و آدم نبی در این است

هر روز خدا سیب زمینی خوردم


این کشتی اگر دچار نشتی نشود

دنیا پس از این به این پلشتی نشود

فرق من و نوح را خودم می‌گویم

هر کره‌خری سوار کشتی نشود


موهای من از عقب کمی فر خورده است

تهمت بسی از مومن و کافر خورده است

فرق من و یوسف پیمبر این است

پیراهن بنده از جلو جر خورده است


در گوش همه صدای پای مرگ است

فریاد شنیدنی صدای مرگ است

یک سوم روز و شب چرا می‌خوابیم

تمرین وجود ما برای مرگ است


پرونده مشکلات ما بسته شده

چون سفره سوروسات ما بسته شده

هر پنجره ای رو به حیاطی باز است

جز مرگ که بر حیات ما بسته شده


از کتاب “پشت چراغ قرمز”

Continue Reading

بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است

یک روز سر و کار همه با مرگ است

یک چشم به هم زدن فقط تامرگ است

اعلامیه‌ام را زده‌ام قبل از فوت

بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است


لطفن کفنم از نخ گیوه باشد

گریه کنم از زنان بیوه باشد

چون زندگی پرثمری داشته ام

تابوت من از جعبه‌ی میوه باشد


شاید که به رحمت خدا می‌رفتم

چرخی زده و سمت هوا می‌رفتم

ای کاش سزارین نبود و من هم

مثل پدرم بر سر زا می‌رفتم


مامور مقرب خدا عزرائیل

کابوس تمام زنده ها عزرائیل

دیروز پیامکی برایم داده است

مشتاق زیارت شما عزرائیل


می‌خواست که تصویر عدالت بکشد

با دست تهی بار رسالت بکشد

کش داد قنوت خویش را تا شاید

از دست پدر خدا خجالت بکشد


از وضع زمانه سخت ناراضی شد

ناخواسته او وارد این بازی شد

وقتی پدر کارگرش سیلی خورد

فهمید چرا برادرش قاضی شد


پرپر زده و لانه‌ی ما را چرخاند

حتا دل دیوانه‌ی ما را چرخاند

بابای من انگار خدای دنیاست

با کارگری خانه‌ی ما را چرخاند


ای داد که راه داد او را بستیم

دروازه‌ی اعتقاد او را بستیم

دیوار به حال و روز ما می خندید

با گل دهن گشاد او را بستیم


رنگ از رخ هرچه می‌رود می‌پوسد

کفشی که به پا نمی‌دود می‌پوسد

گفتند که ما کهنه تر از تاریخیم

هرچیز که کهنه می‌شود می‌پوسد


چنگیزو فوکو ، حافظ و مارکز دارد

هر جامعه یک جور مبارز دارد

از جنگ و ستیز و غارت و خونریزی است

تقویم اگر صفحه قرمز دارد


این خانه چه حال و روز سردی دارد

بیچاره پدر چه روی زردی دارد

ای کاش خدا سری به ما هم می‌زد

می‌دید گرسنگی چه دردی دارد


از معدن و از کوه پدر برمی‌گشت

با زحمت بسیار سحر برمی‌‌گشت

یک کوه غم و درد به روی دوشش

با مورچه‌های کارگر برمی‌گشت


از کتاب پشت چراغ قرمز


 

Continue Reading

فرياد نزن فقط صدا مي پيچد

در كوه چرا صداي ما مي پيچد

پرسيده اي از خودت چرا مي پيچد

چون كشور ما كشور كوهستاني ست

فرياد نزن فقط صدا مي پيچد


تا قرعه به نام دينشان افتاده

داغي به سر جبينشان افتاده

يك تكه زمين داشته اند و از شانس

ايران وسط زمينشان افتاده


این جوجه جزیره ها همه مال تو‌اند

زیرا همگی زیر پر و بال تو‌اند

ای شیر قوی که گربه گشتی همه عمر

سگ های درون نقشه دنبال تو‌اند


خل بازی خود را همه جا جار زدیم

خود را الکی بر در و دیوار زدیم

سی سال در اعتصاب گفتن ماندیم

ما سیر نخورده حرف بودار زدیم


من از بغل برادرم کم خوردم

از دست چلاق پدرم کم خوردم

سهمیه شیر خشک من خیلی بود

از شیر حلال مادرم کم خوردم


دیوان سپید منتشر می کردم

با خون شهید منتشر می کردم

ارشاد اگر به من مجوز می داد

قرآن جدید منتشر می کردم


از کتاب پشت چراغ قرمز

 

Continue Reading