من حاصل خاکبازی شیطانم

هرچند شبیه بچه‌ی انسانم

یک راز بزرگ از خودم می‌دانم

شاید گل تو دست خدا بوده ولی

من حاصل خاکبازی شیطانم


او ضربه از آغاز جوانی خورده

از دست همه زخم زبانی خورده

یارب پسر نوح حلالش را خورد

موسای پیامبر چه نانی خورده


در سعی و صفا ، صفای خود را گم کرد

لبیک کنان صدای خود را گم کرد

آنقدر به دور خانه حق چرخید

تا گیج شد و خدای خود را گم کرد


با سعی به حج رفت صفا را بخرد

بیچاره کجا رفت کجا را بخرد

بنگاه معاملاتی مسکن داشت

می‌خواست که خانه خدا را بخرد


احکام و اصول را غلط می فهمد

رفته‌ست کنار و از وسط می فهمد

حاجی جهت قبله خود را انگار

از سنگ توالتش فقط می فهمد


آنقدر صفا کرد صفا یادش رفت

قربان مونا رفت منا یادش رفت

بازار بزرگ مکه را دید و دوید

حاجی بغل خدا ، خدا یادش رفت


در داخل گرمابه تلافی کردند

در خانه‌ی سودابه تلافی کردند

دیروز به نوشابه اهانت کردیم

با بطری نوشابه تلافی کردند


در گرمی گرمابه نظر باید کرد

بر مادر رودابه نظر باید کرد

“اسرار جهان را نه تو دانی و نه من”

بر بطری نوشابه نظر باید کرد


سردابه و گرمابه چه فرقی دارد

سودابه و رودابه چه فرقی دارد

وقتی که خدا وسط نباشد باتوم

با بطری نوشابه چه فرقی دارد


در گرمی گرمابه مرا خواهد کشت

این گریه رودابه مرا خواهد کشت

از طرز نگاه قاضیم فهمیدم

با بطری نوشابه مرا خواهد کشت


از کتاب ” پشت چراغ قرمز”

 

Continue Reading

ای کاش که خانه خدا پنجره داشت

دیروز تمام خانه ها پنجره داشت
حتی کپر کوچک ما پنجره داشت
هر پنجره ای خنده یک دیوار است
ای کاش که خانه خدا پنجره داشت


با نیت حل مشکل مالی رفت
با قصد فروش پسته و قالی رفت
در موسم حج دور خودش می‌گردید
حاجی به طواف خانه‌ی خالی رفت


 

Continue Reading

من گرمی گرمابه دلم می‌خواهد

دلدار چو رودابه دلم می‌خواهد

من تشنه‌‌ی گفتن حقیقت هستم

یک بطری نوشابه دلم می‌خواهد


ما گرمی گرمابه چرا کم داریم

یک مرد چو رودابه چرا کم داریم

لبخند نزن سؤال من امنیتی است

ما بطری نوشابه چرا کم داریم


لکنت که نه تازه خوش بیان هم هستم

هرچند چنینم آنچنان هم هستم

فرق من و موسای نبی در این است

من نوکر فرعون زمان هم هستم


من بی پدرم چون که پدر را کشتم

با مرگ مولفم اثر را کشتم

فرق من و عیسای نبی در این است

با بوی دهانم دو نفر را کشتم


مبعوث شدم حرف حسابم مانده

یک چله نشستم انتخابم مانده

فرق من و حضرت محمد این است

در پشت ممیزی کتابم مانده


با سر به سوال های دینی خوردم

از ته به جواب استالینی خوردم

فرق من و آدم نبی در این است

هر روز خدا سیب زمینی خوردم


این کشتی اگر دچار نشتی نشود

دنیا پس از این به این پلشتی نشود

فرق من و نوح را خودم می‌گویم

هر کره‌خری سوار کشتی نشود


موهای من از عقب کمی فر خورده است

تهمت بسی از مومن و کافر خورده است

فرق من و یوسف پیمبر این است

پیراهن بنده از جلو جر خورده است


در گوش همه صدای پای مرگ است

فریاد شنیدنی صدای مرگ است

یک سوم روز و شب چرا می‌خوابیم

تمرین وجود ما برای مرگ است


پرونده مشکلات ما بسته شده

چون سفره سوروسات ما بسته شده

هر پنجره ای رو به حیاطی باز است

جز مرگ که بر حیات ما بسته شده


از کتاب “پشت چراغ قرمز”

Continue Reading