بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است

یک روز سر و کار همه با مرگ است

یک چشم به هم زدن فقط تامرگ است

اعلامیه‌ام را زده‌ام قبل از فوت

بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است


لطفن کفنم از نخ گیوه باشد

گریه کنم از زنان بیوه باشد

چون زندگی پرثمری داشته ام

تابوت من از جعبه‌ی میوه باشد


شاید که به رحمت خدا می‌رفتم

چرخی زده و سمت هوا می‌رفتم

ای کاش سزارین نبود و من هم

مثل پدرم بر سر زا می‌رفتم


مامور مقرب خدا عزرائیل

کابوس تمام زنده ها عزرائیل

دیروز پیامکی برایم داده است

مشتاق زیارت شما عزرائیل


می‌خواست که تصویر عدالت بکشد

با دست تهی بار رسالت بکشد

کش داد قنوت خویش را تا شاید

از دست پدر خدا خجالت بکشد


از وضع زمانه سخت ناراضی شد

ناخواسته او وارد این بازی شد

وقتی پدر کارگرش سیلی خورد

فهمید چرا برادرش قاضی شد


پرپر زده و لانه‌ی ما را چرخاند

حتا دل دیوانه‌ی ما را چرخاند

بابای من انگار خدای دنیاست

با کارگری خانه‌ی ما را چرخاند


ای داد که راه داد او را بستیم

دروازه‌ی اعتقاد او را بستیم

دیوار به حال و روز ما می خندید

با گل دهن گشاد او را بستیم


رنگ از رخ هرچه می‌رود می‌پوسد

کفشی که به پا نمی‌دود می‌پوسد

گفتند که ما کهنه تر از تاریخیم

هرچیز که کهنه می‌شود می‌پوسد


چنگیزو فوکو ، حافظ و مارکز دارد

هر جامعه یک جور مبارز دارد

از جنگ و ستیز و غارت و خونریزی است

تقویم اگر صفحه قرمز دارد


این خانه چه حال و روز سردی دارد

بیچاره پدر چه روی زردی دارد

ای کاش خدا سری به ما هم می‌زد

می‌دید گرسنگی چه دردی دارد


از معدن و از کوه پدر برمی‌گشت

با زحمت بسیار سحر برمی‌‌گشت

یک کوه غم و درد به روی دوشش

با مورچه‌های کارگر برمی‌گشت


از کتاب پشت چراغ قرمز


 

موارد مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *