ما چوب حماقت شما را خوردیم

عمری‌ست که آواره دشتی آقا

رفتی و دوباره برنگشتی آقا

شاید که تو آمدی و دیدی خوابیم

از خیر تماممان گذشتی آقا


ما چوب حماقت شما را خوردیم

محصول دیانت شما را خوردیم

ای مردم کوفه از شما ممنونیم

ما نان خیانت شما را خوردیم


تا وقت رسیدن تو بازی بکنیم

در گفتن حق روده درازی بکنیم

بد نیست کمی تهاجم فرهنگی

تا روی زمین زمینه سازی بکنیم


از کتاب ضد انتزار

Continue Reading

لبهای من و تو لاله و لادن شد

با هرکه شراب خورده ای تاک شده است

افتادگی آموخته و خاک شده است

از بس که لب تو را مکیدم با ترس

جای دهن از صورت تو پاک شده است


شیرینی و با شور تو را می‌بوسم

بی حالم و با زور تورا می‌بوسم

باید که ببخشید دماغم چوبی است

از فاصله‌ی دور تو را می‌بوسم


در فلسفه عشق خودم تز دارم

من نقد به بورخس و به مارکز دارم

با دیدن لبهات به هم می‌ریزم

حساسیتی به رنگ قرمز دارم


وقتی که لبم به بوسه ای قانع شد

در راه اراده‌ی خودش قاطع شد

قانون اساسی دلم گفت ببوس

شورای نگهبان لبت مانع شد


سرکوبی ایده می‌کند لبهایت

توقیف جریده می‌کند لبهایت

محکوم به دوختن شده لبهایم

تفتیش عقیده می‌کند لبهایت


من معتقدم که ما جوان می‌میریم

ما بین زمین و آسمان می‌میریم

لبهای من و تو لاله و لادن شد

از هم که جدا کنندمان می‌میریم


از کتاب ” پشت چراغ قرمز”

 

Continue Reading

تاریخ خرید و انقضا دارد عشق

اندیشه‌ام این بود زرنگم انگار

با قسمتم این بار بجنگم انگار

در قلب تو سرمایه گذاری کردم

من صاحب یک معدن سنگم انگار


تقدیر به دست او رقم خواهد خورد

جان تو و عمه‌ات قسم خواهد خورد

فردا که جواب آزمایش آمد

حال تو هم از عشق به هم خواهد خورد


با چشمک داروغه تو را خواهم کشت

در قحطی آذوقه تو را خواهم کشت

این بار اگر عکس مرا پاره کنی

با خودروی مسروقه تو را خواهم کشت


هرکس که برای او بمیری مرده

تا بودن او را بپذیری مرده

دریا به من آموخته هر ماهی را

هر وقت که از آب بگیری مرده


هم ناز و ادا و هم بلا دارد عشق

زیرا که شروع و انتها دارد عشق

مثل همه‌ی مصارف روزانه

تاریخ خرید و انقضا دارد عشق


نه آیه ای و نه سوره‌ای دارد عشق

سوزانده مرا چه کوره‌ای دارد عشق

پیراهن پاره ، جگر صد پاره

چه قصه‌ی پاره پوره ای دارد عشق


گفتند مهم نیست که انسان باشیم

کافی ست فقط دشمن شیطان باشیم

چون آیه کفار کشی می خوانند

پس مصلحت این است مسلمان باشیم


مانند پل شکسته تنها ماندیم

این قسمت ما بود که اینجا ماندیم

ما ریل قطار غرب و شرقیم رفیق

دنیا حرکت کرد که ما جا ماندیم


“در مذهب عشق باده نوشی شغل است”

در دوره‌ی ما خانه به دوشی شغل است

صد شکر که بیکار نداریم دگر

در مملکتی که دین فروشی شغل است


نه فکر صدور گندم ایرانیم

نه خادم دست چندم ایرانیم

در مرکز انتقال خون یک عمر است

ما تشنه خون مردم ایرانیم


از کتاب “پشت چراغ قرمز”


 

Continue Reading